کوره راهی نرفته...
سر...رو به آسمان
چشمانی خسته...
مینشینم ودل...به نگاه دیروز خوش میکنم
به یاد لبخندی که زار زار میگریست
آمده ام که نا مه ای از دل برایت بکارم...
از آتش درونم ، دانه ای را برایت بخوانم
دلی شکسته...
یاد آن روز که گنجشکان بر رویت، گل بهار می پاشیدند
وبوی شادی در گوشم زمزمه شد...
دستانی تکیده...
آمدم و گفتمت که فرشتگان دوستی ، دیروز آنقدر مرا قلقلک دادند که از فرط خوشحالی ِ دیدن تو ، ذوب شدم
کمری خمیده...
وگفتم که سفیدی دستان محبت تورا دیشب در رویا بوسیدم...
اخمهایی تنیده...
ودیدم که ابر عشق دورو برمان پرسه میزند ؛ واضطرابی خفته در چشمانت ، تورا مدام وادار به پلک زدن میکند
قلبی سوخته...
دو چشمه آنطرف تر ، پروانه ای خواب میدید
وتورا بلند بلند مینوشت ؛
بر روی گلی که خار نداشت...
اشکی خشکیده...
وشنیدم که آن سار تورا چه زیبا سرود ؛
از لا به لای صدای ِ نی...
زبانی خفته...
در ان آغوش مخملی و گرم... سرم را چه زیبا پوشاندی
و از نسیم حنجره ات ؛ چه شعر ها خواندی
بال و پری ریخته...
یه رو ز یه قناری
میاد و پیدام میکنه
سر به زانوم میزاره
دوباره شیدام میکنه...
نمیخوای ببخشی؟؟؟![]()
اگه بد
با تو برام دیدنیه
بمیرم برا وبلاگ نازم..از کی بود آپش نکرده بودم...
گرچه دیگه مثل قبل نیست...و من بزرگتر شدم...وخیلی چیزای جدید یاد گرفتم...
قبلنا با وجود شادی درونی...غمگینبودم و حالا برعکس...با وجود یه غم درونی ..شاده شادم...دل همتون
بترکه از حسودی...![]()
راستی...
سال نو اینا مبارک...![]()
![]()
![]()
چه شد افتادم از چشمانت...
منم فانوس لبخندت،غرورت،گریه ات ،خشمت...
اسیرم ، خسته ام ،سیرم...
مرا دریاب...
میمیرم.....
نه دلی نه غمی نه غمگساری
نه در انتظار یاری
نه دگر از یار انتظاری
با تو زندگی رو از سر میگیرم...
در خلوت من نگاه سبزت جاریست
این قسمت بی تو بودن اجباریست
افسوس نمیشود کنارت باشم
بی تو هر ثانیه و لحظه من تکراریست
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سر گران کرد
کرا گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتون کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بر بط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
عدو با جان بی جانم آن نکردی
که تیر چشم آن ابرو کمان کرد...
اما دوست داره خودمون بهش بگیم...
خوش بحال اونایی که از خدا...فقط خودشو میخوان...
که در قلبم بهشتی جاوادان است...
سلام عزیزم...چه طوری عزیزم...خوبی عزیزم؟؟؟ چه خبر عزیزم؟؟؟
صبح بخیر عزیزم...شب بخیر عزیزم...
آره...دخترا به خیال خودشون خوب یاد گرفتن پسرای له شده رو
چه جوری خام کنن... فقط با یه عزیزم...
غافل از دل الماسیه پسرای زئوسی...
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم...
سر تو ندارم
درد سرم مده...
ببار بارون
ببار بارون
که تشنست دل خستم....
واسه چشمام گل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دل خونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه
دلم تنگه
تو با من مهربون باش...
تو با من مهربون باش...
تو با من مهربون باش....
نه هیچ چیز دیگه ای...هر وقت بخوای...میتونی راحت بری در خونشو سفرۀ دلت رو پیشش باز کنی و هر چقدر هم که دوست داری حرف بزنی....هر چی هم که دلت خواست بگشی...هر چی...حتی از خودش...جلو خودش به بد ترین شکل ممکن انتقاد کنی...اما عمرا ناراحت نمیشه...میمونه و تا آخر به حرفات گوش میده...دست آخرم بهترین کمک هارو برات میکنه...
اما ما آدما...تا تقمون به توقی میخوره...همسایمونم باید برا حرف زدن ما با وقت قبلی بگیره...تازه...باید از کلی تست و فیلتر و غیره و ذلک بگذره تا اگه...اگه موفق شد... بهش اجازه حرف زدن میدیم....اجازه بدیم حظورمون شرف یاب بشه...
نمیدونم ما آدما چرا اینقدر توی این دنیا غرق شدیم...هممون یادمون رفته که بابا...این دنی دنیا فقط یه مکانه آزمایشه...یه دار فانی...مگه ما ادعای مسلمونی نمیکنیم؟؟؟؟ مگه ما ادعای شیعه بودن نمیکنیم...خوب مگه امیر ما اما علی (ع) نیست؟؟؟مگه الگو و اسومون نیست؟؟
خوب مگه ایشون نبود که در قبال داشتن همۀ دنیا حاظر نبود یه پره کاه رو از دهن مورچه ای بگیره...
حالا ما ادما...تمام ملاک هامون شده دنیوی...حتی به خاطر پشیزی پول همدیگه رو میکشیم...دلهای همدیگه رو میکشیم...
تا پول داری رفیقتم...قربون بند کیفتم...
اگه طرف با فلان ماشین اومد و باباش فلان کاره بود و داییش توی فلان وزارت فلان پستو داشت و فلان جور لباس تنش بود...کلی ازش تهویل میگیریمو...کلی احترام و دوستیه مگس دوره شیرینی...
اما...به خاطر این که یه نفر...از داشته های دنیوی بر خوردار نیست...حتی حاظر به حرف زدن با اون هم نیستیم...
در عمل خیلی کمند اونهایی که با تلاش خودشون میلیونر شدند...یا پولشون حلال نیست...(ای بابا...کی به حلال و حرومش نگاه میکنه) یا این که یه شبه پولدار شدن...ملک و املاکشون همش ارثه...یه ارث پدری...
با همه این حرفا...کلی هم بهشون مینازن...که من بچه فلان محلمو . خونمون تو فلان نقطست...
کاش دوباره یادمون بیاد که ۴۰۰تا سکه طلا...خونه و ویلا...بابای وزیر و ماشین مدل بالا...همشون رفتنین...هیچ کدوم اینا مال خود آدم نیست که بخواد بهشون بنازه...پزشو بده ...به خاطرش به بقیه فخر بفروشه...
اینا همشون وسیلن...وسیله هایی که خدا به ما داده تا باهاشون به خودمون و دیگرون کمک کنیم...
ملاک های ما برای سنجیدن آدما شده دیدمون..چشممون...
دیگه کسی برا تقوا...عمل...پشتکار...اخلاقو بقیه حسنه های خلقی رفتاری...هیچ ارزشی قائل نیست...
دوستی هایمون شده آبکی و ظاهری...
این دغل دوستان که میبینی... یه عده ریا کار مگسانند گرد شیرینی
تعریفمون از دوست و دوستی عوض شده...همه دروغ و ریا...تا جایی با کسی دوستی میکنیم که منافعمون به خطر نیوفته و اگه یه رو ز دوستی احتیاج به مکم داشت...نه تنها دستش رو نمیگیریم...بلکه از پشت با لگد پرتش میکنیم پایین...برا خود شیرینی پیش دو نفر دیگه...برا این که خودمون جای اونو بگیریم...
بازم قربونت برم خدا جون...که "خیر حیبی و محبوبی"...
آری...
یادم آمد ...تو به من گفتی:
" از این عشق حذر کن...لحظه ای چند بر این آب نظر کن...آب آیینه ی عشق گذران است...تو
که امروزنگاهت به نگاهی نگران است...باش فردا که دلت با دگران است...
تا فراموش کنی...چندی از این شهر سفر کن"
با تو گفتم:" حذر از عشق؟؟؟ندانم...سفر از پیش تو؟؟؟ هرگز نتوانم....نتوانم...."
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد...چون کبوتر لب بام تو نشستم...
تو به من سنگ زدی...من نه رمیدم...نه گسستم...
باز گفتم: " تو صیادی و من آهوی دشتم..."
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم...حذر از عشق ندانم...نتوانم...
اشکی از شاخه فروریخت...مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید...ماه بر عشق تو خندید...
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...پای در دامن اندوه کشیدم...نگسستم...نرمیدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم...نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم...نه کنی
دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو ...اما ...به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
بمیرمو سیاه پوشت کنم
اما نمونمو فراموشت کنم
با دستان نازکش موهای زیبای بورش را از روی چشمان نمناکش به کنار زد تا بلکه بتواند اورا ببیند...
ولی باد ناجوانمرد به سپاه سیاهش دستور داد تا به چشمان دخترک حمله برند...
معصومه تاب نیاورد و به ناچار چشمانش را بست و دیگر اورا ندید...فقط معصومانه دست تکان میداد...
آخرین باری بود که برادر که بعد از شهید شدن پدر،حکم بزرگ خانواده را داشت به مرخصی آمده بود...
او هم رفت و دیگر نیامد...
وباز زمین شرمگین از خرمی...
شیشه ها زلال...پشتشان اما تاریک...
خورشید به کجا مانده ای صبح...
وباز دلم بی تاب رفتنش...
مانده ام باز تنها ورها...درین بی نام ونشان صحرا بی آبی...
تشنه ای بوی نگاهش...
و دلم غمگین از یاد آوازش...
ببارید ای اشکها...
من از این تنهایی دلگیرم...
همۀ غم و غصه هاشو ریخته بود دور...
سبک و آمادۀ پرواز...منتظر یه بهونه برای اوج گرفتن...
بی نهایت رو نشونه گرفته بود...
به همۀ ترسها نه گفت؛چشماش پر از امید بود...نفسش رو توی سینه حبس کرد...
چند لحظه بیشتر به برخورد خورشید سرخ با لب دریا توی افق نمونده بود...
مثل شیری که برای گرفتن طعمش آماده جستن باشه؛ نیمخیز شد...
قلبش تند و تند تر میزد...
چیزی تا پرواز نمونده بود...
آره...آره...آره...
اما...یه موج بلند که از دور براه افتاده بود؛اومد وبه ساحل زد و مجسمۀ شنی رو با خودش به عمق دریا برد...
پنهان گریم و آشکارا خندم
ایدوست گمان مبر که خرسندم
آگاه نه ای که چون نیازمندم
غـم تو دارد این دلــــــم جای دگـــــر نمیشود
به یاد بوستانهایی که بیابان گشتند و گلهایی که خار...
به یاد آسمانی که رنگش را از یاد برده...به یاد ابر هایی که از باریدن جا ماندندو سرو هایی که قامتشان خمید...
به یاد بغض هاییکه گریه نشدند...به یاد اشکهای سرد آن روز غروب...
به یاد نیمکتهای شکسته...به یاد نقش آن ساحل که به مقصد نرسید...
به یاد تنهایی های تاریک...به یاد دردهای نهفته...چشمهای خاموش...
به یاد مادرک های آشفته...به یاد هر چه عشوه که بود...
به یاد یاد های گمشده...
به یاد عشق خفته...
